تبليغاتX
باران نامه


قابل توجه: روز ولنتاین به روز عشاق(نفس عاشقی بدون در نظر گرفتن جنسیت آن ملاک است) معروف است و روز سپندارمذگان، روز سپاسگذاری و بزرگداشت زنان پاکدامن است.


نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387  توسط خودم  | 


دو لفظ و اصطلاح "عقلانيت" و "معنويت" وصف و محمول انسان‌اند.

مراد از انسان معنوي، انساني است كه زندگي نيك دارد و كسي داراي زندگي نيك است كه:

1. مطلوب‌هاي اخلاقي در او تحقق يافته باشند، يعني مثلا اهل صداقت، تواضع، عدالت، احسان، عشق و شفقت باشد.

2. مطلوب‌هاي روانشناختي در وي تحقق يافته باشند، بدين معنا كه مثلا داراي آرامش، شادي و رضايت از خود باشد.

3. براي زندگي خود معنا و ارزشي قائل باشد.

سخن از اخلاقي زيستن، در جامعه‌اي كه نيازهاي جسماني يا فيزيولوژيك آن، مانند خوراك و پوشاك، مسكن، آب و هواي سالم، خواب، استراحت و غريزه جنسي، برآورده نشده‌اند همانند آب در هاون كوبيدن است. اما چون به جبر اجتماعي قائل نيستم، بنابراين معتقدم كه حتي در بدترين اوضاع و احوال اجتماعي نيز هستند انسان‌هاي نادري كه با تحمل بيشترين محنت‌ها و مرارت‌ها، دست از التزام به اخلاق برنمي‌دارند....
                                                                                        برگرفته‌اي از گفتگو با مصطفي ملكيان


نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387  توسط خودم  | 


راست کن اجزات را از راستان
سر مکش ای راست رو زان آستان
هم ترازو را ترازو راست کرد
هم ترازو را ترازو کاست کرد
هر که با ناراستان هم سنگ شد
در کمی افتاد و عقلش دنگ شد
خاک بر دلداری اغیار پاش
بر سر اغیار چون شمشیر باش
هین مکن روباه بازی، شیر باش
تا ز غیرت از تو یاران نسکلند
زآنکه آن خاران عدو این گلند

نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387  توسط خودم  | 




در سالروز ورود سید روح الله خمینی، سید محمد خاتمی آمد


نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387  توسط خودم  | 


...بدنم كرخت و توان حركت در تكاپوهاي ذهني‌ام ربوده، خستگي بر وجودم مستولي است...
حتي يك خط هم خوانده نشد و من بيهوده چشم به نتيجه سطر آخر دوختم...
شايد علاج اين خستگي، خوابي است تا مرز مرگ و فراموشي...
ذهنم تمناي جستجو و التهاب پيچ و تاب را دائم ملتمسانه در برق نگاهش طلب دارد، و قلم نشاني در كاغذ مي‌نگارد تا جرقه‌هاي اميد به تاريكي خلاء نپيوندد...
تكافوهايم بيدارم مي‌كند تا روز تازه را تنفس كنم...

نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387  توسط خودم  | 




خسته ام از شعر، از رنگ دلفریب آن
خسته از شاعران تهی از احساس
شاعر نبودم و نیستم اما خسته ام از خودم، از بودنم...
                                               شما هم از من خسته اید، می دانم

نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387  توسط خودم  | 


با کسب اجازه از "یک بار دیگر قلم"، پاره های "نامه اوباما به دخترانش" را برای نشانی از عشق و زندگی در کاغذ مجازی ام می نگارم:

"... می خواهم مرزهای اکتشافات را گسترش دهيم تا شما بتوانيد تکنولوژی و اختراعات جديدی را ببينيد که زندگی مان را بهتر و سياره مان را پاکيزه تر و امن تر می کنند. و می خواهم مرزهای انسانيت را گسترش دهيم تا به چيزی فراتر از مرزبندی های نژادی، منطقه ای، جنسی و مذهبی برسيم که ما را از شناخت بهتر يکديگر باز می دارد... امريکا کشور بزرگی ست نه به خاطر بی عيب بودنش بلکه به اين خاطر که هميشه می تواند بهتر شود و اين که کامل کردن کار ناتمام بی نقص کردن اجتماع مان به عهده ی تک تک ماست. اين مسئوليتی است که به فرزندانمان منتقل می کنيم، با هر نسل جديد به امريکايی که می خواهيم نزديک تر می شويم... غلط هايی که می بينيد را درست کنيد و تلاش کنيد فرصت هايی که خود داشته ايد را به ديگران بدهيد... در جهاتی رشد کنيد که هيچ محدوديتی برای روياهايتان وجود ندارد و چيزی نيست که نتوانيد به آن دست پيدا کنيد، اين که زنانی دلسوز و متعهد باشيد که به ساختن چنين دنيايی کمک می کنند. و می خواهم تمام کودکان تمام فرصت هايی که شما برای يادگيری، روياپردازی و رشد کردن در اختيار داشته ايد، داشته باشند. به اين دليل است که خانواده مان را راهی چنين ماجراجويی بزرگی کردم..."


نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387  توسط خودم  | 


با تیشه خیال تراشیده ام تو را

در هر بتی  که ساخته ام دیده ام تو را

در هر سوال از همه پرسیده ام تو را

اشک راز عشق است... در خلوت روشن با تو گریسته ام... برای خاطر زندگان،... و در گورستان تاریک با تو خوانده ام...زیباترین سرود را... صدای من با صدای تو آشناست... سلام هر روزه ام پاسخش خداحافظی هر لحظه ات... تسکین نشد تلاش بی حاصلم را در فریفتن خود... دستانت، کلامت، واژه هایت راستی را دزدیدند... "بیگانگی" این خواست تو بود از من! و همین گواه راستی سوگندهایم در محکمه  و ناراستی سوگندهایت در خفا...

برای زیستن دو قلب لازم است... به سان آیینه در برابر دیدگان هم...

رسم محبت بیاموزیم تا شادی را برای دیگری و با او بخواهیم، و سربلندی تا خوب زیستن یادمان نرود...

به یاد ویتکنشتاین، که زندگی خوبی نداشت اما خواست دیگران بدانند که خوب زیست.


نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387  توسط خودم  | 


شهیدی که بر خاک می خفت

سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

"به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ،

               که بر جنگ!"

نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387  توسط خودم  | 


Blog Skin