تبليغاتX
باران نامه

باران می آمد

مردمان در خواب خانه

از آب رفته به جوی... سخن می گفتند،

همهمه یک عده آدمی در کوچه نمی گذاشت

لالایی آرام آسمان را آسوده بشنوم...

                                آرزوی تبسم مرده نمی کنم برای هیچ کس

                                                 شاد باشید


نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387  توسط خودم  | 


از ابتدای سطر شروع به نوشتن کردم، می نویسم و غرق در واژه واژه ها گم می کنم خودم را. انگار قلم جان دارد، هنوز فعل جمله ناقص است، به انتهای سطر نرسیده قلم آب می شود...

دوباره سطر جدید را شروع می کنم اما باز هم به انتها نرسیده ذوب می شود. نمی دانم طاقت قلم کم است یا کاغذ خوره مداد دارد...

همین یک کاغذ است انگار که من هی خط نوشتم و خط زدم...

انگار حوصله امروز کم است که فقط به خط خطی کاغذ می رسد! می خواهم پاک کن بیاورم، پاک کنم، شاید جای خط خطی هایم باز شود...


نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387  توسط خودم  | 


باور می کنم با او مرگ امید را
                                  جولان ناپذیری سنگ را
                                         در سیالیت احساس برای تعیین اش
           توهم نقش پذیری انجماد، در فریب خیالم
من نیستی را هستی بخشیدم.

                                                                             کودکم بیش از این زاری مکن
                                                                       تهوع هستی تنها ارمغان من است...

نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387  توسط خودم  | 


... اما
اعجاز ما همین است:
ما عشق را به مدرسه بردیم
در امتداد راهرویی کوتاه
در آن کتابخانه کوچک
تا باز این کتاب قدیمی را
که از کتابخانه امانت گرفته ایم
                               ـ یعنی همین کتاب اشارات را ـ
                                                              با هم یکی دو لحظه بخوانیم
ما بی صدا مطالعه می کردیم
اما کتاب را که ورق می زدیم
تنها
گاهی به هم نگاهی...
ناگاه
        انگشتهای "هیس!"
ما را
        از هر طرف نشانه گرفتند
انگار
        غوغای چشمهای من و تو
                                             سکوت را
                                                            در آن کتابخانه رعایت نکرده بود!

نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387  توسط خودم  | 


یکی بود یکی نبود
زیر گنبذ کبود
تنگ غروب سه تا پری نشسه بود
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر میومد
از عقب از توی برج ناله ی شب گیر میومد...
« ـ پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسه شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟»
پریا هیچ چی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا...
پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد؟
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کندتون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد ـ
پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین
پریا!
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
پوسیده ن، پاره می شن،
دیبا بی چاره می شن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن
«حمومک مورچه داره، بشین و پاشو خنده داره»
پریا! بسه دیگه های و های تون
گریه تون، وای وای تون!...
دنیای ما عیونه
هر کی می خواد بدونه:
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبردار داره!
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!

دنیای ما همینه
بخواهی نخواهی اینه!
خب، پریای قصه!
مرغای پر شیکسته!
آب تون نبود، دون تون نبود، چایی و قلیون تون نبود،
کی بتون گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه ی قصه تونو ول بکنبن، کارتونو مشکل بکنین؟»

نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387  توسط خودم  | 


وقتی کسی را دوست داری یعنی دیگه فداکاری و هزاران مفهوم اخلاقی از قبیل ایثار و از خودگذشتگی و... بی معنی می شه و اخلاق دقیقا جایی معنای واقعی خودش را پیدا می کنه که پای دوست داشتن به معنای عشق ورزی یا نوعی تملک در اون نباشه. اینجاست که انسانیت خودش را واقعا نشون می ده... دلم می گیره... نمی دونم مردم ایران اینقدر عجیب و غریبند یا مشکل از فهم منه که اصلا هیچ مرزبندی توی ذهنشون توی رفتارهاشون، حتی نحوه عملشون اصلا وجود نداره... مسخره است اما جایی که باید عشق بورزن، کینه و دشمنی خرج می کنن، جایی که باید جدی و سرسخت باشن، یاد عشق ورزی می افتن... خیلی مسخره است انگار هیچی جای خودش نیست... کاش اینهمه سنگدلانه ریشه های انسانی را نخشکانیم...


نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387  توسط خودم  | 


چرا به یاد نمی آورم؟!
کلاغی بر بام خانه تو،
بوی نمور کوچه و کلمات،
نگاه مورب کسی که از انتهای بن بست باز آمده است،
پنجره...
من عادت آرام دقیقه شماری مغمومم.
چرا به یاد نمی آورم؟!
من جای مردگان بسیاری ...


نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387  توسط خودم  | 


بگذار در کوچه پس کوچه ها آنقدر بدوم تا دشنه تو از آخرین قطره های خونم شهر کویریت را سیراب کند، و جسدم کود رویش گلهای سرخی شود که شاید در هرزگاه های شهر دزدکی از چشمان پاسبان دودآلود بروید...


نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387  توسط خودم  | 


حوصله پختگی از ادعاهای شعرگونه خام خسته می شود... نشان بزرگی با مرارت و درد، نه ادا و ادعا اهدا کنند... خطاب من! کاش همانند کوه در برابرم قد علم می داشتی تا قامت رعنای استواری را در تو هویدا می یافتم... در تو هنوز خواست به بلوغ نرسیده است.


نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387  توسط خودم  | 


بی جهت از معانی این مدینه سخن مگوی!
کدام تقابل تاریک؟
یادگاری از قرون قادسیه شاید،
یا ویرانه رباطی از هزاره یزدگردی چندم!
تو بی خود از تخیل، پی آن گریه گمشده می گردی.
چرا تو هی از توالی ویرانه ها
سراغ آلبوم می گیری؟
مگر نان گندم نخورده ای؟
تا اسکله راهی نیست!
تو از ترنم مکرر چلچله می ترسی؟!
تمام روزنامه ها...


نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387  توسط خودم  | 


گورکنی دیدم بیل در دست، به هوای اینکه خسته و تنها بود سلام دادم و از آنچه در کفم بود او را سهیم داشتم تا عرق از پیشانی بزداید و لحظه ای لبخند زند...

لحظه ای دست کشید و شروع به تکلم کرد... از تلخی ها و ناکامی ها... و من همدردی... دلم گرفت...

یادگاری مردگان... شوک شدم... او گورکن قبرهای مقتولان خود بود که بر فراز هر یک فاتحه می خواند، شاید در لحظاتی که فاتحه می خواند مرده زنده می کرد!... این قبر تازه که می کند...

با خود زمزمه می کرد و نمی دانم کجای زمزمه اش مسرت بخش بود که قاه قاه می خندید؟!

و وجودم مملو ترسی بود که از خشم بر می خواست


نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387  توسط خودم  | 


روزهای بی گاه من، حوصله  ای در امتداد سپری شدن نمی یابند... خنده های جنون در سکوت نگاه گریه هم نمی کنند... چه حوصله ای، هنوز چیزی معنادار مانده است؟؟؟... تمنای چای تو هم بی معنی شدی...


نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387  توسط خودم  | 



کارگزاران توقیف شد


نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387  توسط خودم  | 


در روزگار ما بسیارند کسانی  که هنوز خویشتن را شایسته آن نیافته اند که بتوانند بی نظمی ها یا آشفتگی های خویشتن یا اطراف خود  را به شیوه ای خردمندانه زیر نظر گیرند و بدان سر و سامان بخشند.

ما زمانی می توانیم ادعای دردمندی داشته باشیم که درکی از مسئولیت پذیری داشته باشیم. انسانی مسئولیت پذیر است که به مرحله خودآگاهی درونی رسیده و از نیازها و ناتوانی ها و توانایی های خود باخبر است. آنچه بیش از همه قابل رویت است انسان های بی مسئولیتی است که تمام هم و غم روز و شب شان تنها پر کردن لحظات بی ثمرشان است.  گاهی با دیدن این انسان(؟!!!) های شریف از نفس کشیدن به وجد می آیم؟!؟!

و امیدوارم تا در جمع این سرمستان گرفتار نگردیم، که زایده های دردفزا را بیش از این بر انسانیت افزون نکنیم.


نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387  توسط خودم  | 


هر کسی علتی می تراشد برای دردم. و من خوب می دانم که چرا این درد بی امان، مزمن شده و دست از سرم بر نمی دارد...

خسته از صدای زنجیرم

دنیا دم به دم مرا تو آزردی

من غریبی قصه پردازم

چون غریقی غرق در رازم

گم شدم در غربت دریا

بی نشان و هم آوازم

تنها از دیار خود سفر کردم

...

به سفارش یک دوست فیلم زن دوم را دیدم، تمام طول فیلم گریستم. اما زندگی همینگونه تراژیک خود را بر وجود ما تحمیل می کند و ما چاره ای جز زندگی در این جهنم تمام عیار را نداریم. قصه زندگی ما مملو از این جهنم هاست که دمی در پی جایی برای نفس کشیدن می گردیم و کاش انسان هایی یافت شوند که بتوان در کنارشان دمی نفس کشید، دمی خنده را تبسم کرد. فقط همین


نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387  توسط خودم  | 





سخنگوي دولت در بياناتي معظم افاضه فيض فرموده با تاكيد بر سخنان امام، حفظ قدرت را از اوجب واجبات دانستند كه از حفظ جان امام زمان هم مهم‌تر و اولي‌تر است!!!

نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387  توسط خودم  | 


در برابرم و پشت مي كني به من...
سنگ مي زني و من باز هم نگاهت مي كنم
چوب مي پراني و من باز مي مانم...
مي روي و به دنبالت دوان مي آيم
مي خوابي و بيدار به نظاره ات ايستاده ام
در نگاهم نشسته‌اي و مي گريانيم...

نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387  توسط خودم  | 


بازآ که در هوایت خاموشی جنونم

فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زینگونه یادگاران

وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقیست آواز باد و باران


نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387  توسط خودم  | 


صدا كردم
باران آمد
شب شد
سكوت آمد
...
باران باران باران

نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387  توسط خودم  | 


باور نکن رنگین قلمویت را، که بهانه خوبی نیست روزگار... عریانی حضور طاقت تلبیس را در من طاق کرده و تو را تلبیس ابلیس...

خواندیم کتابها را، ورق زدیم صفحات را تا بند محال آباء را پاره کنیم و نگاه از زمین به افق بگشائیم. درس ادب و فحص نه از پی حقارت افزون که سودای جهان را به تحول خود فرو گذاشتیم...

اگر توان سخن، فکر، اراده و خواست، ... نداریم همان به که در پستو، روی تاقچه، توی گلدان بمانیم...

نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387  توسط خودم  | 


Blog Skin