تبليغاتX
باران نامه

سالهاست مردمان دیار غریب به انتظار منجی غایب نشسته اند... غروب ها که می شود همیشه دلگیر است، تفسیرش نبودن همدلانه اوست... این قصه تراژیک آرزوی محال بشر است که وقتی صدایش شنیده نمی شود با امید در انتظار کور سویی از نجات می نشیند.

اگر توانی هست بلند شو، اگر صدایی هست فریاد زن، اگر ... اما هیچ گاه منتظر نمان، که انتظار همیشه عبث است...


نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387  توسط خودم  | 


با تمام وجود تیشه به ریشه ام می زنی، که چه؟

حکم نبود کرده ای مرا، که چه؟

مهره انتقام شدم، که چه؟

... که چه؟

رسیدی به چه، به من بگو که چه


نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387  توسط خودم  | 


گاهی بی پروا از نتایج و پیامد حرف ها و اعمال به تاخت می رویم و هیچ نگاهی به جراحات وارده نمی اندازیم، چرا؟!

باید عاقلانه زیست، هرچند که خود زندگی هیچ عقلانی نیست و هیچ توجیهی ندارد. عواطف و احساسات تنها امیال واقعی انسان برای انجام کاری است، بی هیچ توجیه منطقی. اما همان قدر که احساس برای تحمل درد، تحمل سختی، تحمل شکنجه کافی است همانقدر هم عقلانی دیدن برای ماندگاری. باید به اعمالمان، گفته هایمان و... با دقت بنگریم و با در نظر گرفتن پیامد آن به استواری ریشه ها کمک کنیم...


نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387  توسط خودم  | 


لا به لای برگهای خاطره خاک می خورم... از چه سان هنوز دفتر خاطره به جای انبار در کشوی میز مانده است، حیرانم... گاه توهم بودنم، رنگ زندگی می بخشدم و گاه واقعیت نبودنم قطره قطره سوراخ می کند... و من هنوز تقلای ماندنم...


نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387  توسط خودم  | 


منفعلانه دودلي‌هايت را دامن مي‌زني، ديدني‌ها را نمي‌بيني، شنيدني‌ها را نمي‌شنوي... گفتگويت يا به سان خموشي است يا به سان تيري كه رها مي‌شود و حاصلش تنها جراحت است... انتهاي منولوگت، ناكجاآباد است.
مردانه برخيز كه زنانه لباس رزم نمي‌پوشند.

نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387  توسط خودم  | 


تو... من...

سکوت... سخن... سخن... سکوت...

؟؟؟...


نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387  توسط خودم  | 


روی موج خسته دریا

می نویسم اوج غم ها را

باز هم تو آمدی بر سر راهم...


نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387  توسط خودم  | 




نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387  توسط خودم  | 


هزار گزینه بی جواب "نکند..." در مقابل ام دو دو می زند...
به لحظه ها و ثانیه ها توان نرفتن بخشیدم...
درد بیداری امانم را برده است...

نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387  توسط خودم  | 




من هيچ، من نگاه



نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387  توسط خودم  | 


تنها استشمام هوا، باران، خاك خيس خرده، شايدم كاه گل و گه گداري بوي گل...
تك برگ سرخ بر روي شاخه‌هاي لخت يخ زده انگار حاكي از تنها تپش بازمانده‌مان...
بوي نامردمان ديارمان آزار دهنده است... مسخره تر شعر قايقي خواهم ساخت و دور بايد شد... و مضحك‌تر انتظار تبسم داشتن گل‌فروش از نقاب‌هاست...

نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387  توسط خودم  | 


وقتي تقلاي كودكانه سلام را مي‌شنوم كه براي يافتن محفل گرم خود براي پاسخ مي‌گردد...
وقتي چشمان اشكبار را در خفا مي‌بينم...
وقتي دستان يخ زده‌اي را مي‌بينم كه به دنبال دست گرم مي‌گردد...
دلم مي‌گيرد.

نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387  توسط خودم  | 


تا حالا توجه كرديد كه بعضي‌ها انگار ساخته شدن كه فقط ادا باشند، به حرفهايي كه مي‌زنن ذره‌اي پايبند نيستن، انگار فقط يك كلكسيون از حرفها و رفتارهاي بقيه شدن... هيچي از خودشون ندارن، و گاهي واقعا فكر مي‌كنن هنر كردن كه هر روز يه جور باشن... اما به نظرم اين افراد تنها جاي شك و ترديد دارند كه با حزب باد حركت مي‌كنن... واقعا جاي تاسف داره...
ياد تناقضات دولت مهرورزي افتادم كه مسالمت‌آميز به نقادي‌هاي همه گوش جان مي‌سپارد و امنيت اجتماعي و اقتصادي و معيشتي مردم را به حد اعلاي خودش رسوندن!!! واقعا سپاسگذاريم!!!
شرمنده كه بازم تند و گزنده بود اما گاهي جور ديگه‌اي نمي‌شه گفت. گاهي فكر مي‌كنم خوبه ظرفيت ياد گرفتن، داشتن و ... داشته باشيم تا دچار چنين وضعيت فلاكت‌بار باد توخالي و سر و صداي تبل توخالي نشيم...
اميدوارم اين حرف براي خودم بيش از بقيه تامل برانگيز باشه تا دچار غرور و اعتماد به نفس كاذب نشم كه فقط خودم را مضحكه عام و خاص كردم، همين... ممنونم از حوصله‌تان.

نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387  توسط خودم  | 


روزگاری است دخترکی را یواشکی دید می زنم، گه گداری از تنهایی خلوتش بیرون می رود، صدای سخنش را می بینم که با دیوار سخن می گوید از او حالش را می پرسد، گاهی هم خبری که روزگارش خوب است؟ ...

دیوار در مقابل دیدگان گرم دخترک سرد است، پاسخی در کار نیست، سلامش را بی پاسخ رها می کند، و هیچ هیچ...

یکبار دیدم اشک های گرم دخترک با لبخند تلخ توامان می ریخت، نمی دانم اما خواستم پنجره را بدرم او را در آغوش گرم بفشارم تا گرمی وجودش رو به سردی هوا نرود...

نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387  توسط خودم  | 


دوستی متفاوت با آشنای اتفاقی است، هرچند مصاحبت با این آشنا دلپسند و مطبوع باشد. دوست را باید انتخاب کرد و شمار دوستان نیز باید محدود باشد، زیرا ما فقط با عده ای اندکی از مردمان می توانیم دوستی عمیقی داشته باشیم. دوستی پایدار است.

عمل هم شامل تفکر است و هم شامل شور و خواهش. اگر تفکر و شور و تصمیم درونی نبودند، چیزی که شایسته نام عمل باشد وجود نمی داشت.

انسان وحدتی از یک شخص است که خودش را در همه فعالیت ها بیان می کند، یا شاید به تعبیر بهتر خودش را در این فعالیت ها می سازد. در آن ها او هم تصویری از شخص بودن را فرا می افکند و هم بدان تحقق می بخشد.

عمل، شامل تفکر و آزادی و تصمیم ماست که انسان به حقیقی ترین نحو و به کامل ترین نحو خودش می شود.

نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387  توسط خودم  | 


مبتلا به ياوه‌گويي‌هاي ذهني شده‌ام، باز دچار ديالتيك انتزاعيت شدم، خسته‌ام از اين درد كه هر چه مي‌گريزم باز دچارم مي‌كند... نفس‌هايم پي‌در پي جز خفگي ارمغاني ندارد... در انتزاع با تو متكلمم، و در عين مستمع... مي‌دانم گرفتار ترس و وحشتم... و نمي‌دانم در پي‌اش چه خواهد شد...

نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387  توسط خودم  | 


سلام. ما که مطلب شما را نخواندیم و انگاری وبلاگتون را حذف کردید، پس احیانا حدس من درست بود. من اهل انتقام نیستم!!! بازم ناراحت شدید تعطیل کردید!!! آخه خودتون بگید درسته، به نظرتون جا زدن یا درجا زدن نیست؟ بهتر نیست حوصله به خرج بدهید و کمی حوصله مواجهه داشته باشید با زندگی با محیطتون و... من برنده هم نیستم، این بازی برنده هم نداره اگر که دو بازنده نداشته باشه...

رد پایت را در وجودم ببین اگر خاکستری یا نه... اگر دودی یا نه... به دنبال تصدیق گزاره هایت می گردم...
ببین قدمگاه توست که از دود خاکستری گشته...

نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387  توسط خودم  | 


Blog Skin