تبليغاتX
باران نامه

به دلم گفتم تو بقاياي كودكي بشري، كه هنوز تب بازي دارد؛ خيالي كه وهم است. و وهمي كه ظن هم نيست چه رسد به گمان. عطش بيهوده‌ات در پي‌سراب مي‌گردد...
با مرگ خدا، ليلي و مجنون، شيرين و فرهاد نيز مردند... به درود اي اساطير جاودان

نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387  توسط خودم  | 


تا حالا شده توي زندگي ‌تون بخواهيد با كسي حرف بزنيد كه آخرش بدون جنجال و درگيري تمام بشود؟ گاهي طرفين ديالوگ به مونولوگ اكتفا مي كنن و در آخر سر بدون اينكه بفهمن حرف ديگري چي بوده با ناراحتي يا پرت و پلا به گوشه‌اي از تنهايي خودشون پناه مي‌برن. فكر مي‌كنم خيلي دردناكه وقتي مي‌خواي ديالوگ داشته باشي اما بدون فهم متقابل به نزاع كشيده بشي بدون اينكه قصد درگيري داشته باشي. شايدم گاهي مي‌ترسيم درست حرف بزنيم يا دچار پارادوكس دروني هستيم كه اينطور جلوه مي‌كنه. فكر كنم مهم‌ترين پيش‌فرض براي ورود به ديالوگ اين بايد باشه كه اگر نشه به نتيجه مساعد رسيد هر دو نفر بازنده‌اند، اما ما با يك پيش‌فرض اشتباه يا غلط وارد ميدان مين‌گذاري مي‌شويم كه تاوانش را هر دو طرف مي‌دهند...
 
نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387  توسط خودم  | 


عشق آن شعله است کو چون برفروخت
هر چه جز معشوق باقي جمله سوخت

اين دروغ شاعران نيست که حقيقت عاشقان است.

عشق مجنون بسي شبيه است به خاموش کردن چراغهاي جلو و فشردن پا بر پدال يا شيرجه زدن از ارتفاع در عمق اقيانوسي که ادامه آن دچار ابهام است. در آن شور شيريني از تپش هاي قلب وجود دارد، اما قرين احتياط نيست. از آن اساطير الاولين کمتر خبري است. عقل رشد يافته، گاه مهار نفس وحشي را به چنگ مي فشرد و فرد، از خوف جريمه هاي حقيقي و حقوقي، بيش از پيش پاي در دامن قناعت در مي کشد. اين البته قناعتي زاهدانه نيست، احتياطي عاقلانه است. گاه پيش از آنکه بر لبه پرتگاه قرار گيرند و کار از کار بگذرد، حذر مي کنند و به گوشه احتياطي سرد و سياه پناه مي برند؛ مي گذارند تا خيال، اين جانشين سبکپاي تن، به نيابت از آن، و بي ترس مکافات, به هر سرايي سرکشد هر آنچه از ميل در انبان دارد بيرون ريزد و خود را از لذت لبريز کند. و در اين ميان مردان, که در عشقشان شايد سهم عقده ها بيش باشد، گاه با بدنام کردن عشق بي قيمت رمانتيک، به راسته عشق فروشان مي روند؛ کاري که زنان هرگز نکرده اند.

نظر شما چيست؟ منتظر پاسخم

نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387  توسط خودم  | 


خسرو عاشق شيرين نبود، شيرين عاشق او بود. شيرين عاشق فرهاد نبود، فرهاد عاشق او بود...

هر بار تپش آسمان در غرش ابر و باران مي‌گويدم نمير هنوز صدا هست...


نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387  توسط خودم  | 


تا حالا شده كشف كنيد كه شاعرها دچار ساديسم هستن؟!؟ آره، ساديسم. ديگران شعرهاشون را مي‌خونن و تحت تاثير احساساتشون قرار مي‌گيرن، شايدم يه جورايي ... مي‌شن. اما شاعران وقتي شعر را مي‌گن تمام وجودشون از احساسشون خالي مي‌شه. در واقع با شعر احساس از وجودشان رخت مي‌بنده. و شما مي‌مونيد با يه عالم درد، بدون اينكه دردي در وجود شاعر باشه. اين افتضاح نيست.
نتيجه: ليلي و مجنون، عشق و عاشقي، محبت و دوستي، و... همه شعرن كه تنها زاييده يك احساس موقت و زودگذرن كه هيچ‌وقت در دنياي واقعي يافت نمي‌شود. پس زياد تخيلات رمانتيك نفرماييد چون دچار خودآزاري مي‌شويد.
البته اين يك فرض است كه مي‌تونه با نقد سازنده شما، يا مشاهدات خلاف آن ابطال بشه. اما تا اطلاع ثانوي غير از اين باور ندارم. شما خلافش را اگر بود به منم ثابت كنيد. ممنون

نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387  توسط خودم  | 


Blog Skin