مدتي اين مثنوي تاخير شد
مهلتي بايست تا خون شير شد
مهلتي بايست تا خون شير شد
شايد بهانه كمبود وقت دليل مناسبي براي نبودن باشه؛ حوصلهاي نه براي شعر نه براي حرفهاي ايدهآلي زدن. سكوتي كه تا به مرز تعطيلي بيصدا گام ميزند.
تا نزايد بخت تو فرزند نو
خون نگردد شير شيرين، خوش شنو
خون نگردد شير شيرين، خوش شنو
گاهي بايد زياد سكوت كنيم، تا يك كلمه حرف بزنيم. شايد اون حرفي كه زديم يكذره ارزش شنيدن پيدا كند.
اين دهان بربند، تا بيني عيان
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387  توسط خودم
|
باران كه گرفت غربتم را شستم
تنهايي تلخ عزلتم را شستم
يك شب تو مرا به خواب خود بوسيدي
يك هفته بعد صورتم را شستم
تنهايي تلخ عزلتم را شستم
يك شب تو مرا به خواب خود بوسيدي
يك هفته بعد صورتم را شستم
نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387  توسط خودم
|
سلام امروز را سلام. اين بار با قلم خود مينگارم، قبل از آن سپاسي دارم از يك دوست كه مرا تحمل كرد. تا كي به درخت درد آب ميدهم، احساس ميكنم مثل يك پير غرغرو شدم كه دائم خود را شماتت ميكند. تا كي بايد براي ظالم نبودن ظلمپذيري كرد؟ ظلم به معناي كاملا شخصي كه ميشود خودآزاري. چرا من كه دانسته پا در دل سياهي گذاشتم تا شايد روزني گشايم. اما گاهي همين كنار دستي ما همين كه هميشه نديديمش چنان بر ما ناخاسته تاثير ميگذارد كه وقتي رفت و ديگر نيست جاي دودههايش ديدني است. بگذاريد بهتر بگويم چرا بايد اجازه دهيم به خود كه از خودگذشتگي كنيم، گاهي از خود گذشتن ما به قيمت تباه شدنمان تمام ميشود. نه منظورم نفي از خودگذشتگي نيست نه، بپرسيم كه آيا هر كسي ارزش محبت دارد؟ نه دلسوزي هيچگاه بهانه خوبي براي نجات هيچكس حتي خودمان نيست.
پس بلند شويم و يا نباشيم و يا مردانه باشيم.
مردمان را ديدم.
و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت ديدم.
روح من بيكار است:
قطرههاي باران را، درز آجرها را، ميشمارد.
زندگي تجربه شبپره در تاريكي است.
چه اهميت دارد
گاه اگر ميرويند
قارچهاي غربت؟
پس بلند شويم و يا نباشيم و يا مردانه باشيم.
مردمان را ديدم.
و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت ديدم.
روح من بيكار است:
قطرههاي باران را، درز آجرها را، ميشمارد.
زندگي تجربه شبپره در تاريكي است.
چه اهميت دارد
گاه اگر ميرويند
قارچهاي غربت؟
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387  توسط خودم
|
دنيا پر است از ساز و از آواز.
و بسياري صداهايي كه دارد تار و پودي گرم،
و نرم،
و بسياري كه بيشرم.
در آن لحظه گمان كردم يكي هم داشت خود را دار ميزد باز
نميدانم چرا شايد براي آنكه دنيا كشندهست،
و بيش از اين همه اسباب خندهست.
در آن لحظه يكي ميوهفروش دورگرد بد صدا هم
دمادم ميوه پوسيدهاش را جار ميزد باز
نميدانم چرا، شايد براي آنكه اين دنيا بزرگ است، و دور است و كور است.
نميدانم چرا، شايد براي آنكه اين دنيا عجيب است،
شلوغ است، دروغ است و غريب است.
و بسياري صداهايي كه دارد تار و پودي گرم،
و نرم،
و بسياري كه بيشرم.
در آن لحظه گمان كردم يكي هم داشت خود را دار ميزد باز
نميدانم چرا شايد براي آنكه دنيا كشندهست،
و بيش از اين همه اسباب خندهست.
در آن لحظه يكي ميوهفروش دورگرد بد صدا هم
دمادم ميوه پوسيدهاش را جار ميزد باز
نميدانم چرا، شايد براي آنكه اين دنيا بزرگ است، و دور است و كور است.
نميدانم چرا، شايد براي آنكه اين دنيا عجيب است،
شلوغ است، دروغ است و غريب است.
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387  توسط خودم
|
دلي كه گرد خويش ميتند تار،
اگر چه قدر يك مگس، خودش نيست
مگس، به هر كجا، بجز مگس نيست
ولي عقاب در قفس، خودش نيست
تو اي من، اي عقاب بسته بالم
اگر چه بر تو راه پيش و پس نيست
تو دست كم كمي شبيه خود باش
در اين جهان كه هيچ كس خودش نيست
تمام درد ما همين خود ماست
تمام شد، همين و بس:خودش نيست
اگر چه قدر يك مگس، خودش نيست
مگس، به هر كجا، بجز مگس نيست
ولي عقاب در قفس، خودش نيست
تو اي من، اي عقاب بسته بالم
اگر چه بر تو راه پيش و پس نيست
تو دست كم كمي شبيه خود باش
در اين جهان كه هيچ كس خودش نيست
تمام درد ما همين خود ماست
تمام شد، همين و بس:خودش نيست
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387  توسط خودم
|
صورتهاي تخيلي غريب. يك عالم چيز را باز مينمودند. نه چيزهاي حقيقي را، چيزهاي ديگري كه به آنها ميمانستند.
اي آرزوي اولين گام رسيدن
بر جادههاي بيسرانجام رسيدن
كار جهان جز بر مدار آرزو نيست
با اين همه دلهاي ناكام رسيدن
وقت گل ني بود هنگام رسيدن؟
دل در خيال رفتن و من فكر ماندن
هر چه دويدم جاده از من پيشتر بود
پيچيده در راه است ابهام رسيدن
از آن كبوترهاي بيپروا كه رفتند
يك مشت پر جا مانده بر بام رسيدن
اي آرزوي اولين گام رسيدن
بر جادههاي بيسرانجام رسيدن
كار جهان جز بر مدار آرزو نيست
با اين همه دلهاي ناكام رسيدن
وقت گل ني بود هنگام رسيدن؟
دل در خيال رفتن و من فكر ماندن
هر چه دويدم جاده از من پيشتر بود
پيچيده در راه است ابهام رسيدن
از آن كبوترهاي بيپروا كه رفتند
يك مشت پر جا مانده بر بام رسيدن
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387  توسط خودم
|

