the man who wants to control is not a mere spectator, and the participant is not simply swallowed up in his emotions.
the self which is able to rise above rang, pettiness, and distrection.
what is going on is not so much a piece of introspection as it is a kind of entering into the depths of myself, which at the same time means being able to get out of myself
the self which is able to rise above rang, pettiness, and distrection.
what is going on is not so much a piece of introspection as it is a kind of entering into the depths of myself, which at the same time means being able to get out of myself
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387  توسط خودم
|
در زميني كه ضمير من و توست از نخستين ديدار
هر سخن هر رفتار دانههايي است كه ميافشانيم
برگ و باري است كه ميرويانيم
آب و خورشيد و نسيمش مهر است
زندگي گرمي دلهاي به هم پيوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در زمينت اگر اين گل ندميد است هنوز
عطر جان پرور عشق گر به صحراي نهادت نوزيدت هنوز
دانهها را بايد از نو كاشت
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج ميبايد كرد رنج ميبايد برد
دوست ميبايد داشت
با نگاهي كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامي كه در آن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را بفشاريم به مهر
جان دلهامان را بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند
شادي روي تو اي ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه، عطرافشان، گل باران
هر سخن هر رفتار دانههايي است كه ميافشانيم
برگ و باري است كه ميرويانيم
آب و خورشيد و نسيمش مهر است
زندگي گرمي دلهاي به هم پيوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در زمينت اگر اين گل ندميد است هنوز
عطر جان پرور عشق گر به صحراي نهادت نوزيدت هنوز
دانهها را بايد از نو كاشت
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج ميبايد كرد رنج ميبايد برد
دوست ميبايد داشت
با نگاهي كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامي كه در آن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را بفشاريم به مهر
جان دلهامان را بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند
شادي روي تو اي ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه، عطرافشان، گل باران
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387  توسط خودم
|
دل من دير زماني است كه ميپندارد
دوستي نيز گلي است مثل نيلوفر و ياس
ساقه ترد ظريفي دارد
بيگمان سنگدل است آنكه روا ميدارد
جان اين ساقه نازك را دانسته بيازارد
دوستي نيز گلي است مثل نيلوفر و ياس
ساقه ترد ظريفي دارد
بيگمان سنگدل است آنكه روا ميدارد
جان اين ساقه نازك را دانسته بيازارد
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387  توسط خودم
|
شما را به دوستي با دلي سرشار از راستي توصيه ميكنم.
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387  توسط خودم
|
there are people who can be present, at our disposal, in time of pain or need, while others, despite goodwill, simply connot.
presence reveals itself unmistakably in a look, a smaile, an intonation. and for the one who can give his whole self, i am, in return, a presence.
unavailability is rooted in some measure of alienation.
for example, i may see that sympathy is appropriate, but be able to offer it only with my mind, i may even be sorry that i connot offer more.in any event, i am unable to treat the other wholly as a presence.
the fact remains that if the other is a presence he connot be a case
presence reveals itself unmistakably in a look, a smaile, an intonation. and for the one who can give his whole self, i am, in return, a presence.
unavailability is rooted in some measure of alienation.
for example, i may see that sympathy is appropriate, but be able to offer it only with my mind, i may even be sorry that i connot offer more.in any event, i am unable to treat the other wholly as a presence.
the fact remains that if the other is a presence he connot be a case
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387  توسط خودم
|
عشق يكي از بارزتزين مثالهاي غريزه دوگانهاي است كه باعث ميشود ما هر چه عميقتر خويشتن خويش را بكاويم، و در عين حال از خود برآييم و خود را در ديگري تحقق بخشيم: مرگ و باز زادن، تنهايي و وصلت.
اما عشق يگانه مثال اين غريزه دوگانه نيست. در زندگي هر انساني دورههايي هست كه هم فراق است و هم وصل، هم قهر است و هم آشتي. هر يك از اين مراحل كوششي است براي فرا رفتن از تنهايي، و به دنبال آن فرو رفتن در فضايي غريب.
معناي دوگانه تنهايي: گسستن از يك دنيا و تلاش براي آفريدن دنيايي ديگر.
ديالكتيك تنهايي: حركت دوگانه كنار كشيدن و بازگشتن.
اما عشق يگانه مثال اين غريزه دوگانه نيست. در زندگي هر انساني دورههايي هست كه هم فراق است و هم وصل، هم قهر است و هم آشتي. هر يك از اين مراحل كوششي است براي فرا رفتن از تنهايي، و به دنبال آن فرو رفتن در فضايي غريب.
معناي دوگانه تنهايي: گسستن از يك دنيا و تلاش براي آفريدن دنيايي ديگر.
ديالكتيك تنهايي: حركت دوگانه كنار كشيدن و بازگشتن.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387  توسط خودم
|
عشق جنسي رابطهاي دو نفري است كه فرد سوم را در اين ميان اضافي يا مزاحم ميبيند. در اوج يك رابطه عشقي، علاقهاي نسبت به محيط اطراف باقي نميماند. زوج عاشق خودكفاست و براي سعادتمند بودن حتا به فرزند مشترك هم نيازي ندارد. سايق عشق، قصد يكي كردن دو فرد را دارد.
نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387  توسط خودم
|
در تفسير و تحليل آثار هنري، بايستي نقش سمبوليسم را در درجه اول قرار داد "سمبوليسم" به صور گوناگوني متجلي ميشود و اساسا انديشه بشري بر مبناي سمبوليسم بنا يافته است و سمبوليسم چه از لحاظ جنبه حاد آن و چه از طريق خفيف آن در تمام شئون زندگي موثر ميباشد.
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387  توسط خودم
|
وقتي فردي تمايلات و اميالش در عالم خارج ارضا نشد، آمال و هوسهايش را درون كشيده به خيال پردازي روي ميكند و ميكوشد تا در افكار و آثاري كه به وجود ميآورد، يعني در جهان ساخته و پرداخته خودش اميال و آرزوهاي نقش ناگرفته در دنياي واقعي را ارضا و كامياب گرداند.
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387  توسط خودم
|
آدمي بنا به جبر و اقتضاي فطري بر خلاف جانوران و حيوانات، به رنگها و شكلها بيآنكه هدفي انتفاعي ساخته باشد عشق و دوستي و تمايل ميورزد و خود به خود از تناسب و آهنگ و زيبايي لذت ميبرد.
هنر را بايستي به چيزهايي نسبت داد، كه به آزادي و دور از جنبههاي انتفاعي و مقدمات سودجويانه قبلي به وجود آمده باشند؛ بدين معنا كه پديد آمده ارادهاي هستند كه منشا و اساسشان تشفي حس زيباپرستي بوده باشد.
هنر را بايستي به چيزهايي نسبت داد، كه به آزادي و دور از جنبههاي انتفاعي و مقدمات سودجويانه قبلي به وجود آمده باشند؛ بدين معنا كه پديد آمده ارادهاي هستند كه منشا و اساسشان تشفي حس زيباپرستي بوده باشد.
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387  توسط خودم
|
اگر يادمان بود و باران گرفت، نگاهي به احساس گلها كنيم.
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387  توسط خودم
|
