آب نشانه آگاهي است. جنبش آن، رواني آن، ظاهر فريبآميز جامد بودن آن، گريز دائمي آن ـ در آن همه چيز لنفسه را به ياد ميآورد.
يكي از اساسي ترين تمايلات واقعيت بشري در حالت اصيل، تمايل به پر كردن است.
بشر يك شور بيهوده است.
يكي از اساسي ترين تمايلات واقعيت بشري در حالت اصيل، تمايل به پر كردن است.
بشر يك شور بيهوده است.
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387  توسط خودم
|
اي شكوه بيكران اندوه من!
آسماندرياي جنگلكوه من!
گم شدي اي نيمه سيب دلم
اي من من! اي تمام روح من!
اي تو لنگرگاه تسكين دلم
قدر اندوه دل ما را بدان
قدر روح خسته و مجروح من:
ميشود اندوهتر اندوه من!
آسماندرياي جنگلكوه من!
گم شدي اي نيمه سيب دلم
اي من من! اي تمام روح من!
اي تو لنگرگاه تسكين دلم
قدر اندوه دل ما را بدان
قدر روح خسته و مجروح من:
ميشود اندوهتر اندوه من!
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387  توسط خودم
|
دلم را ورق ميزنم
به دنبال نامي كه گم شد
در اوراق زرد و پراكنده اين كتاب قديمي
به دنبال نامي كه من...
ـ من شعرهايم كه من هست و من نيست ـ
به دنبال نامي كه تو...
ـ توي آشنا ـ ناشناس تمام غزلها ـ
به دنبال نامي كه او...
به دنبال اويي كه كو؟
به دنبال نامي كه گم شد
در اوراق زرد و پراكنده اين كتاب قديمي
به دنبال نامي كه من...
ـ من شعرهايم كه من هست و من نيست ـ
به دنبال نامي كه تو...
ـ توي آشنا ـ ناشناس تمام غزلها ـ
به دنبال نامي كه او...
به دنبال اويي كه كو؟
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387  توسط خودم
|
درست نيست كه ما فقط از طريق نمادها و نشانهها رابطه برقرار كنيم. ما هم آنچه را ديگران تجربه ميكنند، تجربه ميكنيم و اين تجربه از طريق خود آنها صورت ميگيرد. ما تجربهاي مشترك هستيم. و اين نياز به همدلي و اجماع دارد.
مفهوم با وحدت ظهور مييابد. ظهور مفهوم، وحدت را استحكامي تازه ميبخشد. براي دستيابي به اين هدف، بايد شرايط و امكان اجرايي فراهم آورد تا دچار سرگرداني و بلاتكليفي نشد. و هر لحظه به موجوديتهايي پي برد و به آن صورت خارجي بخشيد.
مفهوم با وحدت ظهور مييابد. ظهور مفهوم، وحدت را استحكامي تازه ميبخشد. براي دستيابي به اين هدف، بايد شرايط و امكان اجرايي فراهم آورد تا دچار سرگرداني و بلاتكليفي نشد. و هر لحظه به موجوديتهايي پي برد و به آن صورت خارجي بخشيد.
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387  توسط خودم
|
اي دريچه روبهرو، در كوچه سلام،
ميدانم كه تو بهتر از من ميبيني
چه بيدادي وزيدن گرفت و چه بيرحمتر از مهيب سيل
دريچههامان را بستند و نامهامان را
از ديوار كوچههاي نشاني، پايين آوردند.
اما هنوز هم گل و شكوفه را چون ميوه باور داريم.
و ميدانيم كه روشن، تنها فقط، كلمه نيست.
...عقده خود را فرو ميخورد،
چون خمير شيشه، سوزان جرعهاي از شعله و نشتر
و به دشخواري فرو ميبرد؛
لقمه بغضي كه قوت غالبش آن بود...
ـ هي، فلاني! زندگي شايد همين باشد
يك فريب ساده و كوچك.
آه، اي كاش
كاشكي... اما... رها كن، هيچ
ميدانم كه تو بهتر از من ميبيني
چه بيدادي وزيدن گرفت و چه بيرحمتر از مهيب سيل
دريچههامان را بستند و نامهامان را
از ديوار كوچههاي نشاني، پايين آوردند.
اما هنوز هم گل و شكوفه را چون ميوه باور داريم.
و ميدانيم كه روشن، تنها فقط، كلمه نيست.
...عقده خود را فرو ميخورد،
چون خمير شيشه، سوزان جرعهاي از شعله و نشتر
و به دشخواري فرو ميبرد؛
لقمه بغضي كه قوت غالبش آن بود...
ـ هي، فلاني! زندگي شايد همين باشد
يك فريب ساده و كوچك.
آه، اي كاش
كاشكي... اما... رها كن، هيچ
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387  توسط خودم
|
بعضي اوقات آدمها خودشان را ميكشند چون احساس ميكننند زندگي خاص آنها ارزش زيستن ندارد و راهي براي عوض كردن زندگيشان هم پيدا نميكنند. بعضي اوقات آدمها خودشان را ميكشند چون گرفتار بيماري افسردگي هستند و نميتوانند درباره آنچه برايشان مهم است بهروشني بينديشند
عده قليلي هستند كه عميقترين تمناي ذهنشان پافشاري بر آشنايي است. فهم جهان براي انسان به معناي فروكاستن آن به امر انساني و مهر خود را بر آن زدن است.
در اين جهان فهمناپذير و محدود است كه سرنوشت انسان معناي خود را پيدا ميكند. آنچه پوچ است مواجهه اين نامعقولي جهان و عطش سوزان براي وضوحي است كه فريادش در دل آدمي طنينافكن است.
تنها آگاهانه زيستن در اين جهان چيزي فينفسه براي انسانهاست.
پوچي ما را رها نميكند، مقيد ميكند.
در كل، آدمها بيشتر خوبند تا بد؛ ولي نكته اين نيست. آدمها كم و بيش نادانند؛ و همين بيشي و كمي است كه شرارت و فضيلت ميناميمش. بزرگترين شر چارهناپذير آن ناداني است كه خيال ميكند همه چيز را ميداند و بنابر اين به خود حق كشتن ميدهد.
و هنوز اين بزرگترين مسئله واقعي، خودكشي وجود دارد.
و نتيجه نهايي منطق پوچي در واقع رد خودكشي و پذيرش رويارويي پرسش انسان و بيجوابي عالم است.
عده قليلي هستند كه عميقترين تمناي ذهنشان پافشاري بر آشنايي است. فهم جهان براي انسان به معناي فروكاستن آن به امر انساني و مهر خود را بر آن زدن است.
در اين جهان فهمناپذير و محدود است كه سرنوشت انسان معناي خود را پيدا ميكند. آنچه پوچ است مواجهه اين نامعقولي جهان و عطش سوزان براي وضوحي است كه فريادش در دل آدمي طنينافكن است.
تنها آگاهانه زيستن در اين جهان چيزي فينفسه براي انسانهاست.
پوچي ما را رها نميكند، مقيد ميكند.
در كل، آدمها بيشتر خوبند تا بد؛ ولي نكته اين نيست. آدمها كم و بيش نادانند؛ و همين بيشي و كمي است كه شرارت و فضيلت ميناميمش. بزرگترين شر چارهناپذير آن ناداني است كه خيال ميكند همه چيز را ميداند و بنابر اين به خود حق كشتن ميدهد.
و هنوز اين بزرگترين مسئله واقعي، خودكشي وجود دارد.
و نتيجه نهايي منطق پوچي در واقع رد خودكشي و پذيرش رويارويي پرسش انسان و بيجوابي عالم است.
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387  توسط خودم
|
دوست داشتن فرايندي روحاني و رواني است. براي دگرگون كردن جهان، لازم است آدمها خودشان متحمل رنج دگرگوني در دلشان بشوند. برادري انسانها عملي نميشود، مگر آنكه خود ما عملا برادر هر كس بشويم.
در جهاني كه انسانها همه با هم همدل خواهند بود، آزادي كامل انسانها برقرار خواهد شد.
چگونه ميتوان دانست با يك كار مهربانانه چه بذري براي هميشه در روح كسي افشانده ميشود.
و اين تماس يك شخصيت با شخصيت ديگر در آينده هر يك از آنان چه اهميتي پيدا ميكند؟
وقتي كه با كارهاي خوبت، هر شكلي كه داشته باشد، بذري ميافشاني و خيراتت را ميدهي، بخشي از شخصيت كسي ديگر را ميگيري؛ بدين ترتيب متقابلا يكي ميشويد.
همه بذرهايي كه افشاندهاي، و شايد اكنون فراموششان كردهاي، ريشه خواهند دواند و رشد خواهند كرد؛ كسي كه اين بذر را از تو گرفته است، خود بذري در دل ديگري خواهد افشاند. و چگونه ميتوان دانست آدم چه سهمي در شكل دادن به سرنوشت بشري دارد؟
در جهاني كه انسانها همه با هم همدل خواهند بود، آزادي كامل انسانها برقرار خواهد شد.
چگونه ميتوان دانست با يك كار مهربانانه چه بذري براي هميشه در روح كسي افشانده ميشود.
و اين تماس يك شخصيت با شخصيت ديگر در آينده هر يك از آنان چه اهميتي پيدا ميكند؟
وقتي كه با كارهاي خوبت، هر شكلي كه داشته باشد، بذري ميافشاني و خيراتت را ميدهي، بخشي از شخصيت كسي ديگر را ميگيري؛ بدين ترتيب متقابلا يكي ميشويد.
همه بذرهايي كه افشاندهاي، و شايد اكنون فراموششان كردهاي، ريشه خواهند دواند و رشد خواهند كرد؛ كسي كه اين بذر را از تو گرفته است، خود بذري در دل ديگري خواهد افشاند. و چگونه ميتوان دانست آدم چه سهمي در شكل دادن به سرنوشت بشري دارد؟
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387  توسط خودم
|
آي زندگي سيرم ازت
آي زندگي ميميرم و عمرم راميگيرم ازت
آي دنيا سيرم ازت
آي خدا دلگيرم ازت
اما احساس غم نميكنم
چون با توام پيشكسي سرم را خم نميكنم
سرتو بالا بگير من كنارتم هنوز
چي آوردن به سرت كه مينالي شب و روز؟
من خودم اينجا غريبهام جز تو هيچكسي را ندارم
گل من تحملم كن تا دمي دوام بيارم
آي زندگي ميميرم و عمرم راميگيرم ازت
آي دنيا سيرم ازت
آي خدا دلگيرم ازت
اما احساس غم نميكنم
چون با توام پيشكسي سرم را خم نميكنم
سرتو بالا بگير من كنارتم هنوز
چي آوردن به سرت كه مينالي شب و روز؟
من خودم اينجا غريبهام جز تو هيچكسي را ندارم
گل من تحملم كن تا دمي دوام بيارم
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387  توسط خودم
|
به او گفت بايد بدن خود را هماهنگ با آواي جهان، همراه با ارتعاشي كه همواره حاضر است، حركت دهد. هيچ تكنيك خاصي نداشت، كافي بود هر حركتي را كه به ذهنش رسيد، انجام دهد. بدين ترتيب، مدتي طول كشيد تا به فعاليت و رقص بيمنطق عادت كرد.
او گفته بود در رقص با موسيقي جهان، روح با جسم تطابق بيشتري مييابد و تنشهاي آن كمتر ميشود.
توجهش به افراد زيادي كه در خيابان راه ميرفتند جلب شد. دلش ميخواست براي همه توضيح بدهد كه جهان خنياي خود را مينوازد؛ اگر اندكي با اين موسيقي برقصد و تنها بگذارند چند دقيقه در روز بدنشان بدون هيچ منطقي حركت كند، احساس بسيار بهتري مييابند.
او گفته بود در رقص با موسيقي جهان، روح با جسم تطابق بيشتري مييابد و تنشهاي آن كمتر ميشود.
توجهش به افراد زيادي كه در خيابان راه ميرفتند جلب شد. دلش ميخواست براي همه توضيح بدهد كه جهان خنياي خود را مينوازد؛ اگر اندكي با اين موسيقي برقصد و تنها بگذارند چند دقيقه در روز بدنشان بدون هيچ منطقي حركت كند، احساس بسيار بهتري مييابند.
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387  توسط خودم
|
دل ميازار گفتمت زنهار
كز دل آزار حق بود زنهار
همه وقت اجتناب واجبدان
از دروغ و ز غيبت و بهتان
از حسد دور باش و اهل حسد
كز حسد صد بلا رسد به جسد
حيله و مكر را شعار مكن
صفت ناخوش اختيار مكن
هر كه از مكر و حيله و تلبيس
پاك گرديد گشت پاكنويس
داند آنكس كه آشناي دل است
كه صفاي خط از صفاي دل است
كز دل آزار حق بود زنهار
همه وقت اجتناب واجبدان
از دروغ و ز غيبت و بهتان
از حسد دور باش و اهل حسد
كز حسد صد بلا رسد به جسد
حيله و مكر را شعار مكن
صفت ناخوش اختيار مكن
هر كه از مكر و حيله و تلبيس
پاك گرديد گشت پاكنويس
داند آنكس كه آشناي دل است
كه صفاي خط از صفاي دل است
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387  توسط خودم
|
جوهره آفرينش مفرد است. و اين جوهره، عشق نام دارد. عشق نيرويي است كه ما را بار ديگر به يكديگر ميپيوندد تا تجربهاي را كه در زندگي هاي متعدد و در مكانهاي متعدد جهان پراكنده شده است، بار ديگر متراكم كند. عشق يگانه پل ميان جهان نامرئي و جهان مرئي است كه همه آدميان آن را ميشناسند. يگانه زبان موثر براي ترجمه درسهايي است كه كيهان هر روز به آدميان ميآموزد.
وفاداري در عشق تنها مرز ميان انسانيت و حيوانيت وجود آدمي است. عشق همواره تنهايي به ارمغان دارد. وفاداري تنها ثمره وجود انسان دردكشيده است.
وفاداري در عشق تنها مرز ميان انسانيت و حيوانيت وجود آدمي است. عشق همواره تنهايي به ارمغان دارد. وفاداري تنها ثمره وجود انسان دردكشيده است.
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387  توسط خودم
|
ـ از تو متشكرم كه به زندگيام معنا بخشيدهاي. من به اين دنيا آمدم تا هر آنچه را كه از سر گذراندم، از سر بگذرانم:خودكشي كردم، قلبم را ويران كردم، تو را ديدم، با تو به اين قلعه آمدم، به تو اجازه دادم چهرهام را بر روحت حك كني. اين تنها دليل آمدن من به اين جهان است، كه وادارت كنم به راهي كه از آن منحرف شدي، باز گردي. نگذار احساس كنم زندگيام بيهوده بوده.
ـ نميدانم خيلي زود است يا خيلي دير، اما، مثل تو، ميخواهم بگويم كه دوستت دارم. لازم نيست باور كني، شايد فقط حماقت باشد، يك خيالبافي من.
چشمهايش را بست و احساس كرد او نيز. و خوابي ژرف و بيرويا فرايش گرفت. مرگ شيرين بود، بوي باده ميداد و موهايش را نوازش ميكرد.
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387  توسط خودم
|

