تبليغاتX
باران نامه

هنگامي كه نگاه ديگري به تو، تو را متعهد مي‌كند.
و اين تعهد تو را از مرگ مي‌رهاند. از نبودن و زنده به گور شدن.
و نيچه مي‌گويدكه آنچه انسان‌هاي والا را مي‌سازد شدت احساسات آنها نيست بلكه طول مدت آنهاست.

نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387  توسط خودم  | 


كم كم دارم باور مي‌كنم كه هرگز نمي‌توان چيزي را اثبات كرد.
نغمه‌اي در كار نيست، فقط نتها هستند، هزاران تكان كوچك. آنها آرام و قرار ندارند، نظمي تغييرناپذير مي‌زايدشان و نابودشان مي‌كند، بي‌آنكه هرگز به‌شان مجال دهد به خود آيند و براي خود وجود داشته باشند. مي‌دوند، مي‌شتابند، هنگام گذشتن با ضربه‌اي شديد به من مي‌خورند و نيست مي‌شوند. خيلي دلم مي‌خواهد نگهشان دارم، ولي مي‌دانم اگر موفق به وا ايستادن يكي از آنها بشوم، چيزي جز يك صورت مبتذل و بي‌حال ميان انگشتهايم نخواهد ماند. بايد مرگشان را بپذيرم؛ حتي بايد اين مرگ را بخواهم؛ كمتر تاثري به اين تندي و شدت مي‌شناسم.
در شگفتم كه چطور مي‌توانيم با دادن حق به جانب خودمان دروغ بگوييم. اگر آدم بخواهد، مي‌شود گفت كه ظاهرا چيز تازه‌اي پيش نيامده است.
اين زمان است، زمان پاك عريان، آهسته به وجود مي‌آيد، منتظرمان مي‌گذارد و وقتي مي‌آيد، دلمان آشوب مي‌شود چونكه پي مي‌بريم كه از مدتها پيش آنجا بوده است.
فردا بر سر ... باران خواهد باريد.

نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387  توسط خودم  | 


در نهاد آدمي سه علت اصلي براي كشمكش و منازعه وجود دارد: نخست رقابت، دوم ترس، سوم طلب عزت و افتخار.
علت اول آدميان را براي كسب سود؛ علت دوم براي كسب امنيت؛ و علت سوم براي كسب اعتبار و شهرت به تعدي وا مي‌دارد.
در چنين وضعي، خارج از مدنيت، هيچ چيز ناعادلانه نيست. قانوني موجود نيست، عدالتي متصور نيست، و نيرومندي و خدعه‌گري دو فضيلت اساسي محسوب مي‌شوند. در اين نزاع حقيرانه، زندگي‌اي گسيخته، مسكنت‌بار
، زشت، ددمنشانه، و كوتاه را رقم مي‌زنند.
هر چند امكان آن نيز هست كه بعضا به حكم اميال و بعضا به حكم عقل و خرد خويش از آن وضع بيرون بيايند. حالات نفساني و اميالي كه آدميان را به صلح متمايل مي‌سازند: 1. ترس از مرگ، 2. طلب لوازم زندگي راحت، 3. اميد.
و عقل اصول مناسب براي صلح پيشنهاد مي‌كند كه آدميان مي‌توانند براساس آنها به توافق برسند.

نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387  توسط خودم  | 


ما به هم پيوسته هستيم؟ آخر چه چيز ما با هم شباهت دارد؟
او دستش را روي بازويش گذارد و مي‌گويد:
عشق ما را به يكديگر پيوسته است.
او شانه‌هايش را بالا مي‌اندازد.
بين ما دو نفر عشق غيرممكن است. چند قدمي مي‌رود و سرش را برمي‌گرداند و مي‌گويد:
مي‌داني سال‌هاست من چه‌كار مي‌كنم؟ بر عليه تو ...
مقصودش را درك نكرده، مي‌پرسد:
بر عليه من؟

در مني و اينهمه ز من جدا
تو نشسته‌اي گرم گفتگوي غير
غرق غم دلم به سينه مي‌تپد
با تو بيقرار و بي تو بيقرار
شادي و غم مني به حيرتم
خواهم از تو... در تو آورم پناه
موج وحشيم كه بيخبر ز خويش
گشته‌ام اسير جذبه‌هاي ماه
گفتي از تو بگسلم... دريغ و درد
رشته وفا مگر گسستني است؟
غنچه نيستي كه مست اشتياق
خيزم و ز شاخه بچينمت
شعله مي‌كشد به ظلمت شبم
آتش كبود ديدگان تو
ره مبند... بلكه ره برم به شوق
در سراچه غم نهان تو

نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387  توسط خودم  | 


آدمي تا در اين جهان است در تملك دلبستگي است. دلبستگي خصوصيت اساسي تجربه را بيان مي‌دارد. دلبستگي هستي آدمي است.
عواطف، همچون ديگر حالت‌هاي آگاهي، التفاتي يا قصدي هستند، يعني به چيزي معطوف‌اند. همچنين عواطف، نحوه‌هايي از ادراك‌اند. عواطف همچون كلمات، غايت‌مند هستند. ما همواره در پي آن هستيم كه به جهان خود نظم ببخشيم، و در جهت غايات خاص خود آن را مهار كنيم و تحت اختيار درآوريم. اما گاه جهان سركش و نافرمان است و نمي‌خواهد آن‌گونه كه ما ميل داريم مهار شود. در اين هنگام است كه به واكنش‌هاي عاطفي متوسل مي‌شويم، زماني كه واكنش‌هاي ديگر و ساير نحوه‌هاي ادراك از پا درمي‌آيند يا ثمربخش نيستند.
هرقدر هم كه گفته شود انسان مختار است تا براي خود و زندگي‌اش دست به انتخاب بزند، انتخاب‌هاي او، تا آن‌جا كه ديگران را تحت تاثير قرار مي‌دهد، بدون استثنا يا آزارگري خواهد بود، يا آزار‌طلبي يا بي‌اعتنايي.
اختيار فرد صرفا به اين دو صورت نمودار مي‌شود: يا آزادي مواجهه با واقعيت‌هاي ناخوشايند وضعيتي است كه در آن به سر مي‌برد يا آزادي سرپوش گذاشتن بر اين واقعيت‌ها با گريز به جانب روي و رياست.
رفتار اخلاقي عبارت است از انتخاب راه و روش نخست، كه طريق‌اي قهرماني است.

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387  توسط خودم  | 


زندگي آن‌گونه كه ما در مي‌يابيم برايمان دشوار است و رنج‌هاي بسيار و سرخوردگي‌ها و وظايف ناممكن به همراه مي‌آورد. هيچ‌گاه در برابر رنج، بي‌حفاظ‌تر از هنگامي كه عشق مي‌ورزيم و هيچ‌گاه ناكام‌تر از وقتي كه ابژه عشق را از دست مي‌دهيم نيستيم. براي تحمل كردن آن نمي‌توانيم از وسايل تسكين‌بخش چشم‌پوشي كنيم.
شايد براي اين كار سه نوع وسيله وجود داشته باشد: وسايل نيرومند سرگرمي، كه موجب شوند بار بدبختي‌هاي خويش را سبك‌تر كنيم، ارضاهاي جانشين كه از بدبختي ما مي‌كاهند و مواد سكرآور كه حساسيت ما را در برابر بدبختي‌ها از بين مي‌برند. ممكن نيست كه آدمي از اين نوع چيزها اجتناب كند.
كار علمي يك نوع سرگرمي است. هنر، ارضاي جانشين است كه وهمي در برابر واقعيت، به شكرانه نقشي كه خيال در زندگي روحي ايفا مي‌كند در اختيار مي‌دهد. اما تخدير خفيفي كه هنر در ما ايجاد مي‌كند آن‌قدر نيست كه باعث شود بدبختي‌هاي واقعي را فراموش كنيم. مواد سكرآور كه بدن را تحت تاثير قرار مي‌دهند و شيمي آن را دگرگون مي‌كنند. به كمك اين "غم‌گسار" مي‌توان هر زمان از فشار واقعيت رهايي يابد و به جهاني خودساخته با شرايط بهتر احساسي پناه برد. و به همين دليل همين خصوصيت موادسكرآور درست موجب خطر و ضرر نيز هست. اين مواد در شرايطي معين اين عيب را دارند كه مقداري زياد از نيروها را كه مي‌توان در راه بهتر كردن سرنوشت انسان صرف كرد، بيهوده تلف مي‌كنند.
...
نوع ديگر دفع رنج، با كوشش در راه چيره شدن بر سرچشمه‌هاي دروني نيازها حاصل مي‌شود. نوع افراطي آن، كشتن سايق‌ها است كه در حكمت عملي شرق و تعاليم يوگا به آن عمل مي‌شود.

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387  توسط خودم  | 


آدمي به طور نگران كننده‌اي به بخشي از جهان بيرون، يعني به ابژه منتخب عشقي خود وابسته مي‌شود به‌طوري كه اگر مورد اهانت او قرار گيرد يا او را به علت بي‌وفايي يا مرگ از دست بدهد، گرفتار سخت‌ترين رنج‌ها مي‌گردد.
بعضي اشخاص به عشق‌ورزيدن خود بيش‌تر ارج مي‌نهند تا به مورد عشق واقع شدن، و به اين نحو در برابر از دست دادن معشوق از خود محافظت مي‌كنند كه عشق‌شان را فقط به يك ابژه معطوف نمي‌كنند، بلكه به همه انسان‌ها به طور يكسان عشق مي‌ورزند و از نوسانات و سرخوردگي‌هاي عشق جنسي به اين طريق جلوگيري مي‌كنند كه از هدف عشق‌ روي مي‌گردانند سايق عشق را تبديل به محركي مي‌كنند كه از رسيدن به هدفش جلوگيري شده است. آن‌چه به اين طريق در آنان ايجاد مي‌شود، يعني حالت احساسي يكنواخت، پايدار و لطيف، ديگر شباهت ظاهري زيادي به زندگي عاشقانه جنسي كه توفاني و پرتلاطم است، ندارد. اين‌گونه آمادگي براي عشق‌ورزيدن به همه انسان‌ها و جهان، بلندترين مقامي است كه انسان مي‌تواند به آن دست يابد.
اما دو ترديد اساسي: عشقي كه تفاوت قايل نشود، به نظر مي‌رسد كه تا اندازه‌اي ارزش خود را از دست بدهد، به اين معني كه به ابژه عشق ظلم مي‌كند. ديگر اين‌كه همه انسان‌ها ارزش دوست داشتن ندارند.

نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387  توسط خودم  | 


سازه‌هاي رواني عبارتند از: نهاد، من و فرامن.
قويترين نيروهاي نهاد عبارتند از غريزه جنسي و غريزه پرخاشگري. نهاد بدون در نظر گرفتن مقتضيات عيني در جستجوي ارضاي آني است. و بدين ترتيب براساس اصل لذت در پي كاهش تنش است.
اگو يا من، بين نهاد و جهان خارجي نقشي ميانجي را بر عهده دارد رشد مي‌كند تا اين تعامل را تسهيل كند. من نماينده عقل يا خرد است. من براساس اصل واقعيت عمل مي‌كند، خواسته‌هاي لذت‌جويانه نهاد را به تعويق مي‌اندازد تا شيء مناسبي پيدا شود كه به وسيله آن نياز را ارضاء كند و تنش را كاهش دهد. من مستقل از نهاد وجود ندارد، او در حقيقت نيروي خود را از نهاد مي‌گيرد. او در جهت كمك به نهاد خدمت مي‌كند نه در جهت بازداري او، و به طور مستمر تلاش مي‌كند تا خواسته‌هاي نهاد را ارضا كند.
فرامن نماينده هرگونه محدوديت اخلاقي، طرفدار تلاش در جهت كمال و به‌طور خلاصه چيزي است كه به عنوان جنبه عاليتر زندگي انسان توصيف شده است. فرامن با نهاد در تضاد است و سعي مي‌كند مانع ارضاي خواسته‌هاي نهاد شود.
من در وضعيت دشواري قرار دارد، وقتي از سه جهت تحت فشار نيرهاي مصر و مخالف است. او بايد بكوشد تا فشارهاي بي‌رحمتانه نهاد را به تعويق اندازد، واقعيت را درك و دستكاري كند تا تنشهاي تكانه‌هاي نهاد را كاهش دهد، و با تلاش‌هاي فرامن براي رسيدن به كمال كنار بيايد. هنگامي كه من بيش از اندازه تحت فشار شديد قرار گيرد، نتيجه اجتناب‌ناپذير آن همانا ايجاد اضطراب است.

نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  توسط خودم  | 


چه انساني را مي‌توان اخلاقي دانست؟
1. اگر دايره ماذونات فردي(دايره كارهايي كه فرد انساني به خود اجازه مي‌دهد آن‌ها را انجام دهد) در داخل دايره مقدورات(كارهايي كه قدرت انجامشان را دارد، و نه جسمش، نه ذهنش و نه روانش مانع انجام آن‌ها نمي‌شوند) قرار گرفت ما با يك انسان اخلاقي مواجهيم. البته هر چه انسان اخلاقي‌تر مي‌شود، دايره ماذوناتش تنگ‌تر و تنگ‌تر مي‌شود.
2. مصداق انسان‌هاي اخلاقي بسيار متنوع است، چون آنان قاعده‌هايشان را از يك‌حا نمي‌آورند.قواعد اخلاقي از نوعي انسان‌شناسي كه به آن روان‌شناسي ژرفا مي‌گويند، اخذ مي‌شود.
3. اخلاقي بودن دو معنا دارد: يكي ناظر به رفتار بيروني ماست و يك معنا ناظر به سير و سلوك دروني ما. اخلاق شامل هر دوي اين‌هاست. خيلي وقت‌ها براي اين‌كه رفتار بيروني مرمت و اصلاح شود، بايد نگرشي در درون تغيير كند.
4. قسمت عمده اخلاق بيروني، رعايت قراردادهاست. قراردادهاي اخلاق بيروني دو دسته‌اند: اول، قراردادهاي تصريحي هستند، يعني صراحتا به صورت كتبي يا شفاهي قراردادي بسته مي‌شود. دوم، قراردادهاي تلويحي هستند؛ يعني به زبان نمي‌آيند و به قلم جاري نمي‌شوند ولي طرفين قراردادها حين عقد آنها را در ذهن داشته‌اند.
در اخلاق دروني، بايد درونم را به‌گونه‌اي بسازم كه خشم، كينه و نفرتي از ديگري به درونم راه نيابد و نسبت به همه ‌كس عشق و محبت(به معناي اخلاقي) بورزم.
5. با وجود تفارت‌هايي كه اخلاق بيروني و اخلاق دروني با هم دارند، هر دو بايد نيازهاي عميق رواني(كه در روانشناسي ژرفا تشخيص داده مي‌شوند) آدميان را پاسخ دهند. چون يكي از نيازهاي موجود در ژرفاي روان آدمي، نياز به احساس امنيت است.

نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387  توسط خودم  | 


هستي با ديگران فقط به واسطه بدن داشتن ممكن است. من از طريق اندام حسي لمس مي‌كنم، مي‌بينم و مي‌شنوم و به اين دليل از ديگري آگاهم. هستي ـ با ـ ديگران مستلزم وجود جسماني است.
ادراك من از بدن ديگري اساسا متفاوت با ادراك من از اشياء است. بدن ديگري شيء نيست، بدن شخص ديگر است.
خصلت وجد آميز عمل جنسي مشير به نقش وجودي و اساسي بدن در رابطه جنسي است، زيرا "وجد" به معناي "برون جستن" است، و اين يعني از خود بيرون رفتن. فرد در رابطه جنسي در وحدتي از هستي ـ با ـ ديگري از خودش به ديگري بيرون مي‌رود. اما عمل جنسي فقط وجد‌آميز نيست، تمام و فراگير نيز هست.
راز جنس ، راز تماس كامل ميان دو موجود مخلوق است.
جنس كوشش است به سوي اشتراك تمام و كمال هستي.
مقولات جنس مذكر و مونث، مقولات كيهاني‌اند و نه صرفا مقولات انسان‌شناختي.

نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387  توسط خودم  | 


بوبر از كلمه همسخني / ديالوگ استفاده مي‌كند، تا بر خصلت "متقابلي" رابطه اصيل با يك شخص ديگر تاكيد كند.
رابطه اصيل با يك شخص ديگر نمي‌تواند يك‌سويه، آمرانه يا مالكانه باشد؛ اين رابطه بايد متضمن گشاده‌نظري و رضايت ‌خاطر در گوش دادن و دريافتن و نيز سخن گفتن و بخشيدن باشد.
گابريل مارسل صفت بارز فهم از رابطه با ديگري را عبارت از "در دسترس بودن" و "امانت‌داري" مي‌داند. و معتقد است که باید با رضايت خود را در اختيار ديگري قرار داد. اما حقيقت غم‌انگيز اين است كه مردم عمدتا براي يكديگر در دسترس نيستند.
راه رسيدن به هستي انساني در باز بودن هستي نهفته است، چرا كه هستي از اين طريق قادر به بسط خودش است و انجام دادن اين كار سخاوتمندانه يا حتي گشاده‌دستانه است. در نتيجه اين نوع از در دسترس بودن است كه يك شخص براي شخص ديگر "حاضر" است. حضور منوط به بيرون آمدن شخص از خودش يا تعالي جستن از خودش به سوي ديگري است.
يكي از مشخص‌ترين طرقي كه در آن انسان‌ها از خودشان فراتر مي‌روند قول يا وعده دادن يا تعهد است. اين كار عملي اساسا انساني است.
هر نوع رابطه با ديگران كه از صفات انساني و شخصي عاري باشد رابطه غير اصيل است.
هستي ـ با ـ ديگران غير اصيل آن نوع هستي ـ با ـ ديگران است كه يك شكلي را تحميل مي‌كند.
فيلسوفان وجودي بيشترين توجه را به احساس و خواستن و عمل كردن اختصاص داده‌اند، حتي شناسايي را عاطفي مي‌دانند و فهم ما را همواره مصبوغ به نوعي حالت عاطفي دانسته اند.

نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387  توسط خودم  | 


وجود هستي ـ با ـ ديگران يا هستي ـ با ـ يكديگر است.
مارتين بوبر: هيچ "من" في ذاته مسلمي وجود ندارد، بلكه فقط "من" كلمه نخستين "من ـ تو" و "من" كلمه نخستين "من ـ آن" وجود دارد. هيچ موجود(انساني) في ذاته مسلمي وجود ندارد، بلكه فقط موجودي وجود  دارد  كه مقوم هستي ـ با ـ ديگران يا هستي ـ در عالم است. بوبر هستي با ديگران را قبل از هستي ـ در ـ عالم قرار مي‌دهد. تصور موجود متوحد موهوم است.
دو خصوصيت اساسي انسان: جنسيت و زبان داشتن اوست. هم زبان و هم جنسيت دلالت بر آن دارند كه هيچ فرد انساني بدون ديگران كامل نيست.
برديايف: مقولات جنس مذكر و مونث مقولات كيهاني‌اند و نه صرفا مقولات انسان‌شناختي.
وظيفه اساسي زبان ارتباط، يعني تفهيم و تفاهم معنادار ميان اشخاص است. قطع نظر از زبان هيچ وجودي نمي توانست وجود داشته باشد.
نسبت ميان يك خود موجود و يك خود موجود ديگر دلواپسي است.
جنبه تراژيك اين است كه نسبت "من ـ تو" به "من ـ آن" غالبا انحطاط مي‌ يابد. و ديگري شيي‌ء و ابزار مي‌شود. 
ادامه دارد... 

نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387  توسط خودم  | 


سلام خدمت خواننده های احتمالی این وبلاگ. اسم این وبلاگ باران نامه است شاید به این دلیل که گاهی سعی می کنیم حرفهایی را بزنیم ولی باز موقع گفتن آنها انگار سکوت پیشه می کنیم یا نه اصلا بر زبان رانده می شود اما انگار شنیده نمی شوند. خواستم این وبلاگ برای حرفهای نگفته باز بشه و بمونه. ممنونم از حوصله و توجهی که احتمالا به مطالب نشان خواهید داد.

نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387  توسط خودم  | 


Blog Skin